تبليغاتX
گل یا پوچ ــــ ابوالفضل حسنی

  بازگشت

آرشیو وبلاگ

پست الکترونیک پیوندها گل یا پوچ

 

ابوالفضل حسنی : چطوری خوبی علی؟....ببین داشتم ازبچه های مطرود کارمی خوندم ببينم نظرت درباره بچه هاي مطرود چي! اينها چي ميگن من که اصلن نمي تونم با هاشان ارتباط بر قرارکنم!

علی مسعودی نیا:چند تا آدم با استعداد ميونشون هست که اگه دست از اين آنارشيست بازيشون بردارن يه چيزي مي شن اونها دارن کار پست مدرن مي کنن اما با فيگورِ دمده داداييست این بازي ديگه دمده شده...

ابوالفضل حسنی :علاوه براین اونها شديدن محفلي اند غيرازجريان خودشون جريانهاي ديگه روقبول ندارند ظاهرن...

علی مسعودی نیا:ايرادي نداره البته اگه اينطور باشه...هر کسي حق داره که سليقه شواعمال کنه...هر چند بامن خيلي رفيقن اکثرشون.... استعداداي خوبي توشون هست

ابوالفضل حسنی :شکي توي استعدادشون ندارم اصلن من با نگاه وایده اینها مشکل دارم می دونی به نظرم مشکلشون چی؟ درک درستي ازبنیانهای شعر فارسي ندارندازحافظه ی تیوریک به طرف شعر ميرن ودرواقع تجربه زيستي و حافظه ادبی رو دورميزنن- فرم رونمي شناسن واشفته نويسي مي کنن...

علی مسعود نیا :درک درست از سنت شعر فارسي رو کي تعيين مي کنه؟من؟...تو؟...تاريخ ادبيات؟...منتقدا؟ کي؟...با چه مترومعياري مي سنجه درک درست رو؟

ابوالفضل حسنی: این درک درست که می گم به تعریف خودمه به نگاهی که خودم درراستای عوامل مختلف زیستی و و تربیت ذهنی ادبی که بهش رسیدمه....

علی مسعودی نیا:همين...تو نبايد از سنت شعر فارسي تابو بسازي....اونها درک خودشون رو دارن...درست يا نادرستش رو من وتو نمي تونيم تعيين کنيم...خيلي هاشون از شعراي من بدشون مي آد و اصلن به نظرشون من شاعر نيستم....ولي اين ربطي به درک درست يا غلط نداره...هر کي اندازه ي بضاعتش روي کنش هاي ادبي واکنش نشون مي ده...کي گفته که آدم بايد حتمن درک درستي از سنت شعر فارسي داشته باشه؟...مگه فروغ درک درستي از سنت و بنیانهای شعر فارسي داشت؟...ولي شعرش يه برهه رو ترکوند....احمد رضا احمدي اصلن نميدونه سنت شعر فارسي چيه...ولي تو يه برهه شعرش جريان ساز میشه...

ابوالفضل حسنی : نه این یعنی اسان گیری علی!  ببين من وقتي ميگم سنت شعر فارسي هدفم اين نيست که برن دوباره جرجاني!! بخوانند ویا 10 هزاربيت شعر حفظ کنن که! ...بلکه هدفم در گير شدن با بنيان هاي شعر فارسي یا به عبارتی دیگه وارد شدن توی نهادی به نام شعر فارسی و شناخت جوانب ان از گذشته تا امروز به شکل انتخابی وگزینشی بنا به فراخور نیا زهای حسی و ذهنی مولفه...

علی مسعود نیا:درگيرند ابولفضل جان...طرفداري نمي کنم ازشون...ولي ازنزديک تو بحثاشون بودم...واقعن درگيرن...شايد بيشتراز من و تو....ممکنه خيلي ازمحصولاتشون تعريفي نداشته باشه...اما جسارت تجربه دارن من مي تونم شعر علي سطوتي رو جدي نگيرم...ولي ايده هاش رو راجع به شعر خيلي مي پسندم

ابوالفضل حسنی :ببین حرف من اینه کارهاي جمع مطرود انتزاعي واشفته ی کار کليت نداره و همه ي اينها به خاطر اينه که اينها تربیت ذهنی شعری  ندارند اینها ذهنیتشان پر از حرف و شایدهم حسابی...اما من با تولیدات شعری انها بر خورد که می کنم می بینم کل انچه که فرا دستم می ادحضور یک دانای کل دیوانه است که می خواهد بااشفتگی متنی مرا به سمت اشفتگی معنا برسونه ..

علی مسعود نیا:ببين اينا به يه چيزي اعتقاد دارن به نام حاد بيانگري يا يه همچين چيزي...من باهاشون موافق نيستم...اين مشکل منه...نه مشکل اونها...اون گسيختگي ها که به نظر من و تو ايراده به نظر اونها ويژگيه...ببين ابوالفضل!تو کاراي من رو خوندي و مي دوني که  سبک کارم فرق می کنه با اونها...ما بايد سعه ي صدر داشته باشيم...بايد بي خيال تعاريف خودمون بشيم...کاراي حسين پناهي رو بخون...اين آدم واقعن هيچي از شعر نمي دونسته و لي بعضي وقت ها نابود مي کنه با دو سطر....مهم اينه که به کاري که مي کنن- درست يا غلط- اعتقاد دارن...

ابوالفضل حسنی : خوب درست چون اعتقاد دارند من این بحث را مطرح کردم و مطمنم در کشا کش راه هم تغیرمی کنن و هم به هدف نسبی می رسند این در ذات هنر و کار مستمره ....اما من به این اسانی هم نمی گیرم که چند سطر که صرفن هم شهودی بوده را ور دلم بزارم و بگم اره این هست انچه که من می خواستم نه! من می گم وقتی یک گروهی مصرند و مدعی باید بتونن حداقل امکانات زیبایی شناسانه را در جان مخاطب متن خوانده وبا متن ور رفته ایجاد کنن من فکر مي کنم اساسن اینها اشفته نویسن اینها به یک دیالکتیک اشفته معتقدند انگار....

علی مسعود نیا:اين ايرادي داره به نظرت؟حقيقت اينه که اصلن ديالکتيکي وجود نداره...ما تز نداريم تا آنتي تز داشته باسيم...بنا براين فاتحه ي سنتز هم خونده ست....اونها نسل جوون تری هستن...ديدشون به قضايا بازه ي ولنگاري داره...ولنگاري ممکنه غيراخلاقي باشه ولي تو ادبيات مي تونه کارسازباشه......

ابوالفضل حسنی:درست اونها نسل جوانتری هستن اما مسله ي مانگاه انتقاديه....

علی مسعود نیا:يه وجه انتقاد رمز گشاييه...شايد ما نمي تونيم شعرشون رو رمز گشايي کنيم...چون دنيا رو جور ديگه مي بينيم...من هيچ شعري رو نمي تونم با قطعيت رد کنم...هر جهان واره اي تو شعر تعريف خودش رو داره و تاويل خودش رو

ابوالفضل حسنی :اهان خب اينکه تربيت زيباي شناسي انها با ما فرق مي کنه درست...  اما این فرق با المانهایش با لایه ها با زاویه های پیشنهادی اش به من منتقل نمیشه من غافلگیر نمیشم ....

علی مسعود نیا:همينه.. اون گسيختگی تو اون فرم جواب مي ده...بذار يه مثال بزنم:من شعرم يه روند منطقي تداعي داره نزديک به هذيان...بنا براين منطق و روند نرمال زبان و تصوير و روايت رو حفظ مي کنم تا سر حد هيجانِ کابوس هام....من اگه بيام اون گسيخت ها رو تو شعرم بيارم ، دارم يه آدم فضايي رو مي آرم قاطيِ زميني ها...اون گسيخت ها تو شعر من جواب نمي ده...گل درشت مي شه... مي شه ادا....ولي وقتي  قاعده ي جهان واره ي شعر رو براساس گسيخت بريزن ، اون وقت پيوستگي معنايي و تصويري مي شه نقطه ضعف شعر....

ابوالفضل حسنی:اهان درسته شاید!! اما من اگر نتونم به عنوان يک مخاطب حرفه ي به لذت برسم و بر انگیخته بشم چي بعد يعني اساسن هر متني با هر سازهایی نبايد دراجرا وانتقال ثابت کنه که از يک جهاني داره پيروي مي کنه مستقل به خود بسنده تا من بتونم به اون جهان برسم تا من بتونم هستی اون رو باور کنم حتی اگر ضد هستی باشه! مسله اینها همیجاست که به نظر من حتی کارهاشون نمی تونه اون ازهم گسیختگی هیجان انگیز حالا یا لذت بخش یا چند ش اور رو القا کنه شما با مواجهه با متنهای این گروه فقط به صرف ازهم گسیختگی می رسی...همین

علی مسعود نیا:نکته دقيقن همين جاست....اونها اصلن قصد ندارن که القاي لذت کنند...لذت متن علي رغم تموم حرفاي حضرت بارت ،يه کيفيت کاملن نسبيه....کي گفته وظيفه ي شعر لذت دادن به مخاطبه؟يکي از پتانسيل هاي متن لذت بخشيدنه...اين يه کيفيت بالقوه ست که مي تونه بالفعل نشه...

ابوالفضل حسنی :نه علی نه من قا عده را بر اين گذاشته ام که هر متنی با بر خورداری از هر نوع نگرش و افرینشی بايد راه رو به مخاطب نبنده يعني همانجور که گفتي دادايسم گراي ديگه تموم شده البته خوب من به نسبیتی که همه دادش رو می زنن باور دارم حالا ادامه بده...

علی مسعود نیا:دقيقن همين طوره...هيچ تضميني نيست که گاليله اشتباه نکرده باشه...اگه فردا بگن گاليله مزخرف گفته و دنيا دور زمین مي گرده ، اون وقت روح تموم کشيش هاي قرون وسطي به ريش ما مي خندن....نمي شه هيچي رو با قطعيت رد کرد

ابوالفضل حسنی :اين که تو ميگي درسته هيچ قطيعتي و جود نداره درست و من دستهايم بالا اما چه جوري ميشه به حو صله ي هنري درکارهاي اينها دست پيدا کرد چه جوری میشه کارهای اینها را وقتی یکبار خواندی باز برگردی بخوانی ... بگو!

علی مسعودی نیا: خب گوش کن!تو مي گي نگاه انتقادی...بايد به يه نکته توجه کني يه وجه نقد نو بررسي کانتکس متنه...زمينه...زمينه بي نهايته...نامحدوده...با معيار محدود نمي شه سنجيدش...واسه همينه که نقد نو ته نداره...ارزش داوري نداره ببين همون ماجراي داداييسمه ديگه...شايد اعتقاد اونها اين باشه که مي خوان از هنريت تقدس زدايي کنن....اين که بتونن يا نتونن به ما ربطي نداره...ولي فکرش هم موهاي تن آدم رو سيخ مي کنه......

ابوالفضل حسنی: من که این حرفها رو نمی فهمم اما فکر مي کنم اينها يه جورهایي به چالش کشيدن امرهنره؟ یا به عبارتی تقدس زدایی اززیبایی شناسی شعریه انهم به شکل عجولش...

علی مسعودی نیا:مي گم که اين يه رفتار دمده ست...ولي اجراهاشون تازه ا ست...نمي تونيم اجراهاشون رو ناديده بگيريم...ممکنه ايده هاي راه گشايي توش باشه......ببين شعر هفتاد قرار بوده بترکونه...حقيقت اينه که نترکونده...برهه اي ترکونده...لازم بوده اون جار و جنجال، ولي کافي نبوده  ببین ابوالفضل! راجع به کارهای اینها به زیبایی شناسی زشتی فکر کن...علي سطوتي يه بار اين بحث رو مطرح کرد...استتيک ضعف و کثافت....يه وجهش هم ممکنه خطرناک باشه...يعني بلايي که سر نقاشي مون اومده...هر کي با يه آفتابه رنگ مي پاشه رو بوم و مي گه کارم آوانگارده...لبه ي تيغه ديگه....

ابوالفضل حسنی: اینجا اصلن تیغی وجود نداره عزیزم اینها به نظرم همان تیغ را دارند نفی می کنن اين مثل اینکه تو یک درخت را برداری از جا بکنی و وارو اون رو دوباره جا بزنی و بعد جار بزنی ای خلایق اون شاخه ها که شما می دیدید ریشه بودند و این ریشه ها که ما می بینیم شا خه اند  تازه این مثالی  که من زدم نمی تونه اون تلقی  و برداشت من روازاینها نشان بده چون نوعی اشنا زدایی درش وجود داره...ببین علی اینها به عقیده ی من انارشیستند انهم یک انارشیست اماتور...

علی مسعود نیا :باشه... آنارشيسم اگه نبود کميت اگزيستانسياليست ها لنگ مي موند...اگه برتون مانيفست سورئاليسم رو نمي داد هنوز من و تو داشتيم شمع و گل و پروانه رديف مي کرديم...خيلي از اين تلاش ها به لجن کشيده مي شه تا نسلاي بعد ازش بهشت بسازن همون طوري که خود برتون هم به آشغالاي داداييسم مديونه...اين يه زنجيره ي تکامليه

ابوالفضل حسنی:اهان علی! پس تو به مطروديون به ديد پل نگاه مي کني!

علی مسعود نیا:آره...دقيقن...نه فقط به مطروديون....به فلاح...به عبدالرضايي...به باباچاهي...به حافظ موسوي...به براهني...به رزاجمالي...به گراناز... به تو...به خودم...سر تاريخ ادبيات هيچ وقت کلاه نرفته...اين دفعه هم نمي ره...ستيزه از تنگ نظريه...مال امروز و فرداست...پس فردايي که من و تو نيستيم قاضي جاي حق نشسته

ابوالفضل حسنی:خب جالبه اين بر خواسته ازذهن توه يعني هر نسلي فقط يه تکه از راه رو مي دوه ...اماراه هميشه ميدوه ولي من فکرمي کنم اين يک تلقيه کلي ازمسله باشه....من فکر می کنم تا هنرمند راه خودش رو پیدا نکنه و ندوه نمی تونه توی راه ادبیات بدوه...اره؟

علی مسعودنیا :نه ببین من عقيده دارم که ما به جاي جويدن خرخره ي همديگه بريم  بن مايه هاي خودمون رو درست بررسي کنيم...نيما رو درست بخونيم...نجدي رو درک کنيم...به پيشنهاد هاي جلالي توجه کنيم....براهني رو بستنجيم....ما اين کارا رو نمي کنيم

ابوالفضل حسنی: خب من دارم میگم بنیانهای شعر فارسی.... پس چه دارم میگم؟

علی مسعود نیا: ابوالفضل ... من ديگه با اجازه ت مي رم...فردا بايد برم سر کار...دوست داشتي بعدن ادامه مي ديم باز....

ابوالفضل حسنی: باشه ادامه میدیم.........

 

عارف رمضانی:
 
سلام ابوالفضل !
كارهاي بعضي از اين بچه ها را خوانده ام .در مجموع هم شعر هاي ضعيف دارند و هم كار هاي نسبتن خوب . به عقيده ي من بيشتر يك جمع رفاقتي هستند تا اين كه گروهي باشند با ايده و نظرگاه مشترك كه در كارهايشان هم جلوه گر باشد .بنابر اين خيلي نمي شود به طور كلي درباره ي كارهاي اين گروه اظهار نظر كرد و رد يا تاييدشان نمود .گويا مغز كلام مسعودي نيا هم همين است .در هر حال با توجه به ذهنيت نسبي گرايي كه من دارم ، وجود تمام جريان هاي ادبي را بر مي تابم .
اما ابوالفضل جان گفتي با كارهاي اين بچه ها نمي تواني ارتباط بر قرار كني و لابه لاي حرفات از آن عيني گرايي گفتی كه خود در شعر نوشتن به آن مشغولي .به زعم من ابوالفضل بايد هنگام خواندن كارهاي ديگران ،يك ابوالفضل مخاطب باشد نه ابوالفضل شاعر.در غير اين صورت قياس به نفس مي كند و كارها ي ديگران را با سليقه ي شعر نويسي خود مي سنجد و بطبع در زيبايي شناسي آنها ره به جايي نمي برد و از حظ شعري دستش خالي مي ماند .
پايدار باشي

 

محبوبه میم:

سلام چیز زیادی از بچه های مطرود نمی دانم درهمان حد که به وبشان نگاهی انداختم و بیانیه ای ظاهرا از ان ها خواندم .برای همین شاید زیاد نتوانم چیزی بگویم اما:همیشه بچه هایی پیدا می شوند که جلوی بچه های قبلی در می آیند و جالب ست نامشان : بچه ها ! آن ها هم مثل همان قبلی ها می خواهند طرحی نو در اندازند و فلک را سقف بشکافند .گاه دیده شده که شکافته اند البته و برای خود جایی در ادبیات باز کرده اند.نسل جدید هرگز نمی خواهد مکرر کند پیشینیان را .اما این که چه شود و چه در آستین دارند یا خواهند داشت مسلم ست که با حرف زدن و توضیح این که چه قصدی دارند مهیا نمی شوند .کسی باید به این بچه ها بگوید تاریخ ایستاده ست و نگاه می کند ما هم چشم می گشاییم و منتظریم تا چه صدایی بخواهد از این بیانیه ها بیرون آید تا قبل از آن هیچ حرفی نمی توان زد تا وقتی که کسی بخواهد خودش را یعنی شعرش را توضیح دهد .اما همین که گروهی جمع شده اند که مثل هم فکرمی کنند اتفاق مبارکی ست برای ما که هرگز دو نفر پیدا نمی شوند که اندیشه ای یکسان درباره ی یک چیز داشته باشند شاید به همین دلیل ست که در این جا چیزی به نام مکتب تا بحال به وجود نیامده .
اما باز هم می گویم چیزی را که در دوپست قبلی برایت نوشتم در غیبت خدای عشق و شراب در غیبت دیونیزوس دیگر چه می توان گفت .مگر این که اول فکری برای پر کردن خلا دیونیزوس برداشت .

 

مینا:

سلام !
حرف زیادی برای گفتن ندارم فقط اینرا می دانم که خدایان خودم را که می پرستم هیچ هر خدای دیگری را هم که تو یا دیگران نشانم دهند می پرستم اما دمار از روزگار کسی در میاورم که بخواهد یکی از این خدایان را بگیرد از من ! گمان من این است که هر چیز که شروع می شود شروع شدنش خجسته است و باید با دیده تحسین به آن نگاه کرد تا ببالد . من زنم و مادر . این نقشهای دو گانه یا چند گانه ام بر تمام هستی من اثر گذاشته است انگار ! دیدم که نوزادم وقتی که به دنیا آمد زشت بود و ضعیف بود و با هیچ معیاری اصلا داخل آدم نبود ! می دانم که اگر دوستش نمی داشتم و مراقبتش نمی کردم همان روزها از بین می رفت و نمی شد آنچه شده یا خواهد شد. جریانهای متفاوت فکری و ادبی و....را هم همینطور می بینم . با تمام ضعفهایشان زشتیها و خطاهایشان خوش آمده اند و چه خوب که آمده اند . من می گویم جریانی که جرات تولد به خودش داده شایسته دوست داشته شدن و حمایت آگاهانه است و مراد من از حمایت آگاهانه تصحیح به جاو به موقع هم هست .
مهراد فلاح را از این جهت دوست ترش می دارم که می داند چه می کند و خود را به بازی عکس العمل نیانداخته است و آنچه برایش عزیزترین است بالیدن شعر است به دست هرکس که می خواهد باشد .آزمون و خطا لازمه جهان امروز است با همه تخسیهای نسل امروزش .
حالا باز من کم سواد باز سخن رانی کردم ....خوب شد اولش گفتم حرف زیادی ندارم ! روزگارت به کام شاعر جاده های کودکی !

 

مهرداد فلاح:

 
این بحث دارد خوب پیش می رود دوستان!
آیا پیش کشیدن بحث یعنی تایید ؟
من می گویم این بچه ها هستند و دارند شعر می نویسند و از شعر حرف می زنند و ادعا هایی هم دارند . بله می شود اصلن نادیده و ناشنیده گرفت شان . اما این آسان ترین کار است . من نظرم را به برخی از این ها گفته ام در مورد شعر ها و دیدگاه های شان . گفتم بهشان اغلب متن هایی که تولید می کنید ، هنوز در قد و قامت یک متن متعهد حرفه ای نمی توانند با من مخاطب طرف شوند. خب این عیب بزرگی ست که نمی شود با هیچ دیدگاهی توجیهش کرد . از سویی منکر استعداد و نوعی نگاه نو در کار این ها هم نیستم . دلم می خواهد کمک شان کنم ( اگر بشود ) تا این توانایی در قلمرو شعر فارسی بشکفد . چرا ؟ چون مشتاق خواندن شعر تازه و غافلگیر شدنم . در اصلن می خواهم جیب خودم را پر کنم!
من با بسیاری از حرف های آرش قربانی موافقم و گمان می کنم دوستان مطرودی باید این حرف ها را جدی بگیرند.
این که برخی از مطرودی ها تیغ برداشته اند و به زعم خود می خواهند گردن ما را بزنند ، دلیل نمی شود که من هم همان کنم . شعر خلاق گردنش از مو باریک تر است ، ولی برده شدنی و بریده شدنی نیست. خیال تان تخت!

 

آرش قربانی:

من با مخاطب حرفه ای موافقم . تئوری خیاط این است که پادشاه لباس دارد و لباس پادشاه زیباست . یک مثال شعری می آوردید از آنها تا ما بفهمیم آیا واقعا لباس پادشاه زیباست یا نه برهنگی پادشاه پشت تئوری خیاط پنهان مانده . باید بگویم که همانطور که مولف در متن می میرد تئوری هم در متن می میرد . به دنبال توجیه یک متن با منطق های خارج متنی ( مثل نظریه یا بهتر بگویم همان تئوری خیاط ) نباشید . متن اگر خود بسنده نباشد به چند شارلاتان نیاز ندارد .یک سئوال ساده از سوی یک مخاطب ساده ( همان کودک در قصه پادشاه ) کافی ست تا مدعاهای زیباشناسی ما بی سروته و خنده دار بیاید . مخاطب ساده ای که می گوید : وای پادشاه لخت است . این مخاطب حق دارد چون تئوری را در متن نمی بیند . چون تئوری نمی داند . چه خنده دار ! ببینید دوستان من برای مدعاهای دیگران اهمیت قائلم اما تنها تا حوزه ای و تا قلمرویی . تا زمانی که پا را از گلیمش فراتر نبرد و مدعی نشود که بنیان های فلان اندیشه و فلان شعر اشتباه است . آخر اگر سوبژکتیوسم و مسئله ی اجرای آنچه ارائه نشدنی است در هنر مدرن را قبول کنیم به حوزه فردیت پناهنده می شویم می توان به هر چه خود را هنر می نمایاند هنر بگوییم . آیا معیار دیگری هم داریم ؟ خیر . ما به اجرای هنر می گوییم هنر . چرا که ما مصداقی پیش از آن نداریم که زشتی و زیبایی را مشخص کنیم . ماله ویچ می گوید کار من هنر است پس هنر این است . وارهول می گوید اثر من هنری است پس هنر این است . در این حوزه اجرا ست که هنر را تعریف می کند . این همان تقدم وجود بر ماهیت در آثار هنری است . از این نظر ایرادی ندارد که مطرودی ها خود را شاعر بدانند . در این مسئله مشکلی وجود ندارد . اصولا چیزی هم به خطر نمی افتد . اما یکی از مهمترین تمایزهای هنر مدرن با هنر پشامدرن خودآگاهی نهفته در اثر هنری است . به این معنا که اثر مدرن باید بگوید که اگر این هنر است با این پیشفرض هنر است . هنر خودآگاه باید بگوید که فلانی اگر این متن را مصرف می کنی باید بدانی این تنها تئوری برای هنر نیست . اصولا این خودآگاهی می گوید اگر چه من دارم هنر را تعریف می کنم اما تعریفی برای آن وجود ندارد .
این ناسازه ای جدی در هر اثر هنری مدرن است . خلاصه می کنم زور زدن دوستان مطرودی برای تعریف شعری متمایز - که البته من با انصاف می گویم چنین تمایزی را تا به حال مشاهده نکرده ام - تلاشی است برای آن اجرا . اما هنر چه مدرن و کلاسیک دو رو دارد . اما تمایز هنر مدرن آن است که روی دوم سکه را هم رو می کند . هر اثر هنری مدرن ارجاعیست به فقدان امر زیبا . ضمنا من خودم در گذشته مفاهیمی مثل زیباشناسی شر را در چندین مقاله نسبت به شعر پیش از مطرودی ها مطرح کرده بودم .( پس این مسئله در شاران گذشته هم وجود داشته است ) مسئله بنیادی برای تعریف هنر همواره تقابل حقیقت و لذت است . اثر هنری که لذت افسار گسیخته را تجویز می کند بر زیباشناسی شر تکیه دارد . چرا که لذت همیشه مسئله موهوم بوده است . اما همچنان که پیشتر مفهوما بیان کردم هر تعریفی همه جهان را به مصادیقی از آن تعریف بدل می کند . بعد از تعریف مرد همه چیز مرد است حتی زن . بعد از تعریف زیبایی همه چیز زیباست حتی امر زشت . هنری که نتواند این ناسازه و این خودآگاهی را در خود نشان دهد دچار نوعی ایدئولوژی ست .
حال من بر این باورم که هیچ چیزی جز کنش نوشتن در میان نیست . نویسنده می نویسد چون می نویسد . این هم ناسازه ای دیگر است . چون نویسنده مدعی است که من قصدی دارم هدفی دارم . اما نویسنده حال برای من تنها کسی است که می نویسد . هدف او برای من موهوم است . هدف نظریه هایی که مطرودی ها و هر کس دیگری در فرایند نوشتن طرح می کنند برای من نادیدنی است. آنها هم می نویسند مثل همه . من حالا من همان کودک هستم که می گوید . نگاه کنید پادشاه لخت است !!!!!


 فردین شهبازی:

سلام و تشکر...

دورادورمدتی در گیربحثهای ادبی دوستانم هستم و گاهی جالبه اما گاهی هم متاسفانه از بار ادبی تهی می شه.
از اینکه هر کسی میتونه نظر بده و این نظر قابل احترامه قبول, اما متاسفانه تا کسی به جایگاهی مقطعی و نسبی دست پیدا می کنه,به دنبال خود: اسمهائی رو یدک می کشه و به دنبالش فرضیه ای رو روی سکوهای ادبیات به اجبار می نشونه که تنها با استنباطهای شخصی خود می تونن این دست گرمی ها رو ادامه بدن اما در نهایت چی به ادبیات اضافه می شه؟, که در اینجابهونه ای جز گذر زمان نیست.
ابوالفضل! فکر می کنم داری این چیزارو رو میکنی. خوبه, مثل همیشه رک و بی پروایی.
این دسته آدما گاهی کارایی می کنن که اغلب نیمه های راه کم میآرن و به قولی پشیمون, اما میدونن خود کرده را تدبیری نیست وبا غرور و خود برتر بینی که اخیرا" دامن دوستان زیادی را گرفته باز ادامه میدن. رو برخی اسمها پا می ذارن و زیر سو’ال می برند و با برخی اسمها بلند می شن و بت می سازن.
اینها مقطعی و کاملا" شخصی و به نظرم نوعی بازی با اسمهاست . بگذریم...
تو سالهای اخیر کم ندیدیم, از این دست موجهای کوتاه که البته گاهی هم به غلط راهگشای برخی آماتورها شد که بعدها به کل محو شدن. البته منکر اثر مثبت برخی نظریات به خصوص اواخر دهه ی 70 نمی شم.که هدف اعتلای شعر و رسیدن به به مدرنیته بود, بدون آنکه بخواهند خودی نشان دهند نمونه ی بارز"تیرداد نصری","علی باباچاهی","بابک احمدی"وغیره.
با نظر آقای مسعود نیا موافقم که:استعداد دارند اما آیا هنربه اجبار و ساختگی ست؟باهات موافقم که اصلا" با آشفته نویسی, فرم و زبان در چهارراه بدون چراغ قرار گرفته.و به قول آقای...نیا شاید خودشون بدونن دارن چه کار مکنن و در تلاشن اما جریانات انحرافی کار به خصوص برای سنتی ها و تازه واردها و بعد مخاطب ودر نهایت خود شاعر نظریه پرداز "<به نظر بحث بچه های مطرود"که نمیدانم چرا این اسم؟>دورنمائی از موفقیت در شعر می سازد که دست نیافتنی می شود و نهایتا" می بینیم که به راحتی دچار بحران و غرق چالشهای نابارور شعر می شویم.چیزی که بارها در محفل های ادبی دیدیم.
بدون شناخت و مطالعه ی نسلهای قبل نمی توان قدمی حتی کوتاه برای رسیدن به جایگاهی فراتر در ادبیات برداشت.
با احترام
بدرود.

 

جلیل قیصری:

1-همانطوری که اقای مسعودی نیا فرمودنددر بین این دوستان ادم های شعر شناس و با سوادی هم هستند اما گمان من در این مورد :هیچ یک از شاخه های علوم و پدیده های فرهنگی -اجتماعی و هنری ابتداءبه ساکن نیستند نفی سنت های هنری و بنیان های شعر پار سی مثل این می ماند که کسی به عللی دچار نسیان شود و پدر و مادر و گذشته و تجربیات خود را فراموش کند یا یک کودک سر راهی که هویت و شناسنامه نداشته باشد . بنیان های شعر پار سی همان هایی هستند که بازندگی فرهنگ ما عجینند و حتی در مباحث اقتصادی و ریاضی از این بنیان ها بعنوان مثال استفاده می کنیم .در مورد بلاغت و مجازکه اقای مسعودی فر مودند و بعضی از پست مدرن های وطنی هم کاملن نفی می کنند باید عرض کنم که فردی مثل -ریکور -می گوید از طریق همین مجاز هاست که شعر می تواند اینده را به حال بیاورد جادویی که فقط خاص شعر است و شاعرانی در گذشته ی تاریخ به جرم جادوگری زنده زنده پوست کنده شدند وبا ریکور می گوید تجربیات بیان نشدنی تنها از طریق همین مجاز ها و استعاره های شعری است که با بیان در می اید .
2--نیما امد تا بنیان های شعر فارسی را دگرگون و به روز کند در شعر افسانه وقتی می گوی :حافظا این چه کید و دروغی است /کز زبان می و جام و ساقی است / نالی ار تا ابد باورم نیست / که بر ان عشق بازی که باقی است / من بر ان عاشقم که رونده است .نگاهش را هم از بعد جهان بینی و جامعه شناختی وتا حدی از بعد زیبایی شناختی با گذشته ی شعری جدا می کند و این همان کاری است که جویس در ادبیات داستانی غرب کرده است انچه که نیما به ان نظر دارد عینیت بخشیدن به اشیاءاست و دوری از انتزاع محض و رابطه ی فرد با فرد و فرد با طبیعت خود نیما می گوید :نگویید مردم ما نمی فهمند بگویید نگاه کردن بلد نیستند او دستگاه جامعه شناختی و زیبایی شناختی گذشته را که رابطه ی بین انسان و اسمان و ارباب و رعیت را توجیه می کرد دگر گون کرد و رابطه ی دیگری را مد نظر قرار داد با عینی کردن و تشخص دادن به اشیاءو پدیده ها. اما انچه که باید گفت این است که مثلن طبخ غذا با دوره ی قا جار فرق می کند اما ویتامین غذا را هم باید نفی کرد انچه که در بسیاری از کار های بیشتر پست مدرن های وطنی دیده می شود نادیده گرفتن ویتامین غذا یا همان شور افرینی در شعر است .
3-درک درست از بنیان های شعری را هم مردم بخصوص خواص و هم کار شنا سان هنری تعیین می کنند ایا گذر زمان و نسبیتی که گفته شد شعر حافظ و نثر شیکسپیر و تابلوی مونالیزا را به محاق می برد چه چیزی در انها هست که به نسبیت پست مدر نی گردن نمی نهد ایا یک شعر اصیل همیشه پست مدرن بوده و هست ؟و هر نگاه زیبایی نسبی اندیش را با زیبایی اش مجاب می کند ؟گمان نمی کنم فروغ و احمد رضا احمدی درک درستی از بنیان های شعر فارسی نداشتند ایا درک درست از بنیان های شعر فارسی گفتن شعر بر اساس همان بنیان ها و صورت و معناست یا خواندن و درونی کردن ان و رسیدن به تجربه های نو نکته ی قابل توجه این است که بعضی از پست مدرن های افراطی وطنی می خواهند مضامین کلاسیک را به نفع امروز مصادره کنند که این یکی از مولفه های پست مدرن نیز هست و عیبی هم ندارد اما این مصادره کردن با ان گسستگی هایی که گفته شد ان شور افرینی را هم در خود دارد ؟
4-به قول برتون هنر اصیل ان است که از ارتعاشات اینده به لرزه در اید ایا بیشتر این نوشته ها چنین هستند گسیختگی و شجاعت در هم ریزی صورت و معنا چیز بدی نیست اما اگر مجسمه ای زیبا ساخته شود که نه بشود با او حرف زد و نه عشق بازی و نه حسی از او دیدو نه شوری این شعر مجسمه نما دیگر چگونه شعری می تواند باشد نفی لذت متن قابل درک نیست! متن اگر لذتی نداشته باشد با یک نامه ی اداری چه فرقی دارد . اگر همه چیز را با یک نگاه نسبی گرا به اینده موکول کنیم محصول زیبایی شناشی و مولفه های ان که در طول زمان به ما رسید چه معنایی می تواند داشته باشد و لذت اکنونی از هنر با کدام معیار قابل سنجش است .د رست است که یک مو لفه که زمانی مخل محسوب می شد حا لا اصل زیبایی است مثلن ابهام در نقد و شعر گذشته اما جوهره و هسته ی زیبایی را که نمی شود انکار کرد مثال گالیله هم یک قیاس مع الفارق است که هنر یک مقوله ی ذوقی است و با علوم نمی شود مقایسه اش کرد .
5-استتیک زشتی هم که گفته شد بله چیز بدی نیست و در ان کلمات نقش هنر پیشه ای را دارند که نقش منفی دارد اما همین نقش منفی را به بهترین وجهی بازی می کند اما چون هنر و بخصوص شعر سرشتی شبیه به سرشت انسان ها را دارد و تو امان زشتی و زیبایی است پس تنها استتیک زشتی نمی تواند ملاک اصالت هنر باشد این ها را نگفتم که که کار این دوستان را بکلی رد کنم همان طور که گفتم بسیاری از این دو ستان افرادی کتاب خوانده و با فرهنگ هستند و به تجربیات شان هم احترام می گذارم اما افرادی هم هستند که من انها را پست مدرن نماهای وطنی نام نهاده ام و سعی می کنند در این لفافه خود را بنمایانند که دو ستان باید حواس شان باشد . باقی این که به همه ی همگنان با عناوین - مطرود - یا غیر ان احترام می گذارم و در میان افرادی که گفته شد دوستان خوبی هم هستند با اشعار قابل بحث . غرض از این وجیزه این بود که هم پا سخی داده باشم به دعوت ابوالفضل و هم گمان خود را گفته باشم از حرف های اقای مسعودی نیا هم بسیا ر آموختم .

 

 باران سپید:
 
سلام و معذرت از تاخیرم که وبلاگتان برایم باز نمی شد.
اما اصل مطلب:
چيزي كه شاعران مطرود طرح مي كنند فقط جزئي از شعر امروز به حساب مي آيد و آنچه كه در بين آنها قابل توجه است رسيدن به يك تفاهم در مسير شعرهايشان مي تواند باشد و اين نشانه آن است كه آنها لااقل در خودشان به نفي تناقض بين گروهي رسيده اند . اين اگر چه بنا به فرضيات يك ديدگاه آنارشي گري به نظر مي رسد اما در يك روند اجتماعي مي توان آن را بررسي كرد و فرايند آن را در جريان شعر امروز بازيافت .

آقاي حسني پيشنهاد مي كنم براي معرفي بيشتر اين گروه از شاعران لااقل براي كساني كه اين بحث را پي مي گيرند لينكهائي از وبلاگهاي فعالشان را ضميمه اين پست كنيد يا كتاب هايشان را معرفي كنيد تا براي كسي مثل من كه اطلاعات محدودي در اين باره دارم نتايج مفيدتري در پي داشته باشد.
موفق بمانيد.

 

رجب بذرافشان:

سلام
نمی توانم بگویم بحث جالبی بود. زیرا در رابطه با شاعران مطرود اطلاعات ناقص رد و بدل شد. آقای حسنی یکی از محسنات شما شاید این است که تئوری زده نیستید و در این گفت گو هم صادقانه اعلام کردید تئوری زده نیستم و آثار شما هم نشاندهنده ی واقعی این مساله است. اما آنچه که آقای مسعود نیا در رابطه با شاعران مطرود بیان می کند حاد بیانگری و زیبایی شناسی زشتی و ... از نظریات مطرح در پست مدرن است و ظاهرن ارتباط ماهوی با دادائیسیم و مباحث فلسفی آن ها ندارد. البته ایشان هم شرط بر احتمال می گذارند که بنظر می رسد هنوز در تردید در پذیرش این مشخصه ها در کار شاعران مطرود وجود دارد. و اگر این احتمالات وجه یقینی بخود بگیرد بایست گفت شاعران مطرود از مدرن ترین و پیشرو ترین تئوری روز دنیا بهره می برند.
انتظار می رود در صورت ادامه بحث ... محورهای گفت گو از پریشانی و پراکندگی خارج شود تا برای خواننده سودمند تر باشد.

 

فرید قدمی:

رفقای مطرودی اتفاقن ضعف تئوریک شدیدی دارند و شعر شان از آشفتگی موضعی رنج می برد. آن ها بیشتر سعی می کننددرزندگی شخصی شان نامتعارف باشند تا در ادبیات شان. شعر آن ها هم از کنش انتقادی دور است هم از زیبایی شناسی منفعلانه. آن ها باید ادبیات شان را بیشتر در آغوش بکشند.

 

 مهرداد فلاح:
 
بحث جالب و خوبی ست . به نظر من هم خواسته ی ابوالفضل ،خواسته ی به حقی ست ( به این معنا که متن "هنری " جوری ست که چون به نیروی آفرینشگری مخاطب تلنگر می زند ، حس لذت در آدم بر می انگیزد و حالا بماند که ممکن است متنی به دلیل غرابت زیاد در برخورد های اول آن تلنگر را نزند و ... ولی اگر متنی مدعی شعر بودن باشد ، بی تردید لذت آفرین هم خواهد بود. این شاید برای آن باشد که انرژی خلاق که آزاد می شود و به کار می افتد ، آدم احساس آزادی بهش دست می دهد...) و هم حرف ها و هشدار علی مسعودی نیا که می گوید زیر ساخت امر زیبا در ذهن این نسل جدید که دوستان مطرودی جزوی از آن هستند ، فرق دارد و ما نباید این نکته ی مهم را نادیده بگیریم .
اگر این دوستان بخواهند از شعر پیش از خودشان فراروی کنند ( که ناچارند چنین کنند ) راهش این است که به کارشان و نوشتن شعر متعهد باشند . شاید این حرف مزخرف باشد که ازشان بخواهیم از این شعر تا آن شعر ، کارشان را غنی تر و حرفه ای تر ارایه دهند ، ولی چاره ای نیست انگار ... بن بست!
..
..
..
بن بستی زنده که رشد می کند و بن بست بودنش را انکار می کند!
 
 نیما(تراوشات ذهنی یک ابله):
سلام
ابوالفضل عزیز
یاد اون جمله معروف افتادم که هر ایرانی توی خونش یه دفتر شعر داره.اگه ما مثلا توی اتریش یا آلمان بودیم مثلا میشد انواع سازها.این خوبه ولی یه نقطه ضعف داره.هرکی که فکری داره برای بیان هنری اون سراغ شعر میره.حالا این آدم یا بنیانها و علم کافی داره یا نداره.ذوق عالی داره یا نداره.اتفاقی که میافته اینه که ممکنه حرفهای بزرگ و مهمی راجع به ذهنیتش بخواد بزنه ولی چون شعر رو خوب نمی شناسه یا خوب نمی گه,اون فکر رو خوب نمی تونه منتقل کنه.مثلا خود من علاقه زیادی به زیبائی شناسی سکس و انتقال جهان بینی با سکس دارم.سعی می کنم نگاه متفاوتی به قضیه جنسیت داشته باشم.به خاطر رشته دانشگاهی و موقعیت متفاوتم توی زندگی شخصی فرصت این رو پیدا می کنم به به تجربیات علمی و عملی تو این زمینه دست بزنم.فیلمها و کتابهای زیادی تو این زمینه ببینم و بخونم و در نهایت بتونم یه تحلیل ذهنی متفاوت توی بیان ارتباطات غیر جنسی با یک فرم پورو داشته باشم.این زمینه ست.حالا وقتی من قراره فیلم بسازم یا شعر بنویسم یا... یه دانش و ذوق دیگه هم لازم دارم و اون آشنائی با بنیانهای یک هنره.طبیعتا اگر من به علم بیشترم از خواننده راجع به مفهوم قناعت کنم شعرهام ضعیف میشه و بی مخاطب.اون موقع میرم و همه جا داد میزنم که چرا کسی من رو درک نمی کنه!!!مثلا نیچه یک فیلسوف با عقاید بسیار پیشرو و منحصر به فرده.حالا این آدم میاد شعر می نویسه ولی شعرش اون عمق فلسفه اش رو نداره.توی زمینه شعر من احساس می کنم چند گروه هستند که دچار این مشکل شدند.فکر می کنم کارهاشون تا مدتی حالت آزمون و خطا داره تا بالاخره بتونند فرم ایده آلی که حتما متناسب با ساختار فکریشون باشه پیدا کنند.توی آمریکا هم خیلی جریانهای فکری بود که ادعای اعتراض و آوانگارد بودن داشت.اما چند نفر مثل نسل بیت و هیپی ها اومدند که تونستند جریان ساز بشن و مردم هم اونها رو بپذیرند؟چند نفر مثل باب دیلن یا براتیگان و بوکفسکی شدند.اینها همونهائی بودند که غیر از عمق توی محتوا دارای ذوق و دانش هنری هم بودند.دوران شعر( گفتن) مدتهاست سپری شده.ما باید عادت به شعر(نوشتن)کنیم.
در هر صورت ممنونم که من رو هم دعوت کردی.
 
 
 ديدار:
 
بحث بسيار جالبي، راه انداخته‌ايد. تا نيمه‌هاي گفت‌وگو را خواندم. به نظر من هم، دوستان مطرود، با شعر فارسي درگيرند. من هيچ تصوري از بنيان‌هاي شعر فارسي ندارم و نمي‌دانم بنيان‌هاي شعر فارسي، جز همان خيال وارونه‌اي كه در صورت مبسوط و منثور آن در رساله‌هاي صوفيه (رسايل سهروردي، كشف‌المحجوب، انسان كامل نسفي و ...) ديده مي‌شود، چه چيز ديگري است؟ اگر بنيان‌هاي زباني كه گرد «مجاز و بلاغت» تنيده شده نباشد. اگر بنيان‌هاي شعر فارسي، يك فراروايت است، اتفاقا، ارزش نظري كار تجربي مطرودهايي چون آرش قرباني و دوستانش در اين است كه اين كليت را ناديده مي‌گيرند. من همچون شاپور جوركش، كه در كتاب تازه‌اش «بوطيقاي شعر نيما» بازگو مي‌كند، معتقدم اين جسارت، بخشي از پيشنهاد نيما ست. رد پيشنهاد او را مي‌توانيد در مجله موسيقي پيدا كنيد، آنجا كه پيشنهاد مي‌كند بايد صورت‌هاي خيالي شعر فارسي را از بنياد دگرگون كرد! ... هرچند به نظر من نيما نيز در اين تجربه شكست خورد. شكستي كه وجوه عريان‌ترش در بازگشت شاملو و اخوان به زبان شعر كلاسيك (نثر و نظم)، در بازگشت فروغ به متافيزيك (شهود) زباني، در بازگشت سهراب به عرفان بودايي آشكار مي‌شود. يعني تلاش براي دگرگون كردن خيال، كه نيما در ارزش احساسات بدان پرداخته است، هرگز نزد شاگردان نزديك و دورترش عينيت پيدا نكرد.
اگر دوستان مطرودي ما از همين منظر به بنيان‌هاي شعر فارسي مي‌نگرند، البته به لحاظ نظري حق با آن‌هاست، اما ديگر نمي‌توانند ادعا كنند كه در اين راه، پيشرو اند. قبل از آن‌ها، و بعد از نيما، شاعران موج‌ نو، و شعر حجم، دقيقا چنين نگاهي داشتند. هر چند در اين راه، به هدف نرسيده باشند. شايد بتوان گفت هفتاد سنگ قبر رويايي، تلاش براي عينيت بخشيدن تجسمي به مفاهيم بنيادي شعر فارسي و بازخواني مدرن آن است. اين كارها از همين منظر، مي‌تواند شكل ميانجي براي رسيدن به پيشنهادهاي نيما تلقي شود.
با اين همه، كار دوستان مطرود تا آنجا كه در بند متفاوت بودن است، و اين متفاوت بودن را نه در تفاوت ساخت‌هاي خيالي كه در غرابت ساخت‌هاي نحوي جست‌وجو مي‌كنند، ارزش تجربي مخدوشي دارد؛ بدون آنكه مباني نظري چنين نگرش راديكالي به شعر فارسي را مخدوش كند.
.
با احترام
ميهمان ناخوانده

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 15:12  توسط ابوالفضل حسنی  | 

Design by Mehrdad Arefani &
Copyright 2008 ©Mehrdad Arefani