تبليغاتX
گل یا پوچ ــــ ابوالفضل حسنی

  بازگشت

آرشیو وبلاگ

پست الکترونیک پیوندها گل یا پوچ
 

در" گل یا پوچ "بحثی در ارتباط با "عینیت در شعر "" بین دوستان عزیزم در جریان است که خواستگاه این بحث پلاک (۳۰)می باشد(در ضمن برای اینکه با مطلع بحث روبرو شویم مرور مجدد پلاک (۳۰) الزامی می نماید-لطفن در " گل یا پوچ " بخوانید) و از آنجایی که بحث مورد نظر به شکل جدی در حال پیشرویست لازم دانستم که آن را به "چت نشینی" انتقال داده تا فضایی مناسب تربرای همه دوستان عزیز فراهم و شرایط برای گفتگویی فراگیرتر مهیا گردد در ضمن روند بحث از بالا به پایین می باشد:

آرش قربانی:
 
ابوالفضل عزیز به نظر می رسد هنوز در این کارها مکانیسم شعری ات تغییری با گذشته نکرده است :
دستم زیر آب - جوش می رود / پارمیدا و بخاری کنار هم دراز کشیده اند ...
چه خلاقیت شاعرانه ای در این سطر ها صورت گرفته ؟ این جان بخشی خیلی ابتدایی به اشیا آنهم به طور مکانیکی ... وای ! چه اصراری بر این تولید مکانیکی داری ابوالفضل جان ؟ تئوری و نمی دانم هر چیز دیگر را بگذار کنار . عینی گرایی اصلا معنایی ندارد در همه این سطرها این ذهن است که رابطه اشیا را با هم گزینش می کند . ما امر عینی نداریم . ما بعد از مدرنیته محکوم به سوبژکتیویسم هستیم . تو الان داری شعر را مثله می کنی . من نمی دانم آن جا نقد چطوری و چگونه است که بعضی ها چشم بر این مثله شدن بسته اند ... چگونه درباره ی آن سطرها می نویسند !!!! این قطعیت وحشتناک جمله ها آزارم می دهد . اگر به این می گویی عینی گرایی ؟! من به آن می گویم کارکرد ابزاری و خشک زبان ... ابتر کردن زبان !بیش از این سرت را درد نیاورم دوست من . شعر تو برای من نوعی تعجب به همراه دارد . چگونه می شود از یک سوراخ بارها گزیده شد . زیبایی در نوعی بداهت به سر می برد . مثل کانت بر این باورم که زیبایی چون و چرا ندارد . ای کاش می شد زیبایی را بدون ضمیمه هایش ( مثل تاریخ و نظریه ی ادبی ) به داوری نشست .


 

 آرش قربانی به مهدی حسین زاده:
 
دوست عزیزم ، من بعد از خواندن خوانش شما بر این شعر دچار سئوالات زیادی شدم : مثلا به این نتیجه رسیدم که شما اگر در برابر این جمله در ایستگاه مترو قرار می گرفتید چه می گفتید :
"از پنجره باد می آید . کنار پنجره بلند قدم ... 10 دقیقه تا ایستگاه سوم مانده - من می خوابم"
احتمالا می گفتید :
1- جنسیت راوی مشخص نیست و این یعنی تعلیق !!!!؟
آخر در این جا هم معلوم نیست ایستگاه سوم کجاست و از طرفی خب من می خوابم هم معنایش مشخص نیست ؟ یعنی من می خوابم یا می میرم ؟ از پنجره باد می آید هم می تواند نمادی از وزش حقیقت و مرگ باشد .
2- اشیا در شعر این شاعر رفته رفته به کارکردهای شخص او بدل می شوند .
3- اشیا در این شعر شی نیستند !!! خب آخر اشیا در کدام شعر ، مگر شی هستند ؟ ثانیا شما از کجا فهمیده اید که این اشیا جزئی از زندگی راویان هستند ؟ مگر جز با تاویل ؟ بگذارید چند سطر را با هم ببینیم و ببینیم اشیا در این اشعار آیا جزوی از زندگی راویان هستند یا نه ؟ :
و نیمکت که مادر را در به در کرد و پدر را ادامه نداد ( علی عبدالرضایی )
ساعت هایی بزرگ / در میدان کوچک شهر / یا ساعتی کوچک بر دست بزرگ تو / فرقی نمی کند / همیشه روی همین دقیقه ی صفر ... ( حافظ موسوی )
..
..
خودتان قضاوت کنید : آیا این نقدها را نمی توان در مورد همه اشعار به کار برد ؟ آیا گمان نمی کنید دچار نوعی همانگویی شده اید ؟ این که حسنی توانسته ماه دیگری غیر از ماه مولانا و سهراب خلق کند به این معناست که ظاهرا پیش از این همه ماه را همه از چشم این دو دیده و تصور کرده اند ... و آخر این که برای چه ؟ سئوال متن ، چالش متن چیست ؟
 

ابوالفضل حسنی به آرش قربانی:

من آن زبان تیوریک ارش قربانی را اینجا نمی بینم طوری حرف می زند که انگار ما مور شده است!! حرف از این می زند که بی پیش فرض به شعر بروم خود اما با پیش فرض به گود می پرد با قطیعتی که پیشنهاد می کند:(وای ! چه اصراری بر این تولید مکانیکی داری ابوالفضل جان ؟ تئوری و نمی دانم هر چیز دیگر را بگذار کنار . عینی گرایی اصلا معنایی ندارد در همه این سطرها این ذهن است که رابطه اشیا را با هم گزینش می کند . ما امر عینی نداریم . ما بعد از مدرنیته محکوم به سوبژکتیویسم هستیم ) می خواهم بگویم اصلن معنا چیست ؟؟ من به این باورم که در شرایط فعلی: شعر فارسی تنها با روابط عینی اشیا و پدیده ها و کاراکترهاست که به مدد حرکت زایی و متعدی گری افعال از یک سو و کشف قابلیتهای زبان به ملموس ترین شکل و نرم ترین حالت ازسوی دیگر به پیش می رود من به این پندارم که زمان اززبانهای جناس پردازوفرمهای اغلب اشنا جلو افتاده است!! آرش عزیز!

 

آرش قربانی به ابوالفضل حسنی:
 
چه اصراری داری ابوالفضل عزیز که به من برچسب بزنی ؟ در ثانی من دوباره تکرار می کنم : روابط عینی وجود ندارد . اصلا عین وجود ندارد . این اندیشه ی نومینالیستی را باید کنار بگذاری که برخورد با دال ها ( واژه ها ) به مثابه برخورد با خود مدلول هاست . اگر فلسفه ی معاصر مدام سعی می کند از ماهیت باوری طفره بود و از روش های استعلایی - آنچنانکه هوسرل ، هیدگر و لویناس و خیلی ها دیگر - استفاده می کند به خاطر پرهیز از همین ابژکتیویسم کذایی است که شعر شما به آن گرفتار است . از کدام عینیت صحبت می کنید ؟ اگر این که چند تا بشقاب و نمی دانم اشیای یک سمساری و آشپزخانه را ردیف کنید و یک جان بخشی مضحک و ساده به آنها ببخشید به گمانتان شعر خلق کرده اید و کاری کرده اید که قبلا نشده !؟ از کدام موقعیت زبانی و کشف تازه در ظرفیت های زبان صحبت می کنید ؟ مصداق های این ظرفیت های تازه در این شعر کجاست ؟
 
چگونه از ظرفیت های زبان و تئوری های مربوط به ان که هر کدام ارجاعات اساسی به فلسفه های استعلایی و پدیدار شناسی دارد صحبت می کنید و از طوی دیگر مدعی به تصویر کشیدن روابط عینی اشیا هستید ؟ زبان و اعیان رابطه ی بس پرناشدنی با یکدیگر دارند . این فاصله و این شکاف را به همین سادگی و با یک نظریه ی من درآوردی نمی توان پر کرد .این شکافی به اندازه سوبژکتیویسم است . شناخت عین یا شی فی نفسه چگونه برای سوژه ممکن است . اگر فقط یک نگاه کوتاه به شناخت شناسی در فلسفه بیاندازید متوجه می شوی که عینی که بر شما ظاهر می شود پدیدار است . پدیدار یا نمود همیشه سوژه ای را بر خود ضمیمه دارد و معمولا این ایدئولوژی های سرکوبکر هستند که می خواند این سوژه ضمیمه ی پدیدار را حذغ کنند . مثلا از نظر من این جمله که : درخت سبز است ، نوعی اسطوره و ایدئولوژی است . و باید گفته شود : من فکر می کنم یا من احساس می کنم درخت سبز است . عینیت وجود ندارد . همیشه تاویل و چشم انداز های روانی و طبقانی بر واقعیت سایه افکنده اند . اصلا اگاهی آن چنان که فروید و روانشناسی گشتالت می گویند مرکز ندارد و پاره پاره است . یعی همیشه نوعی گزینش در میان است . همیشه ذهن ما چیزی را به قول کانت به داده های جهان می افزاید و آن نظم و عینک آگاهی و یا همان مقولات زمان و مکان و مقولات فاهمه است . حال چگونه می توانی از عینیت سخن بگویی ؟ دوست من شما قطار تاریخ را برعکس سوار شده ای .
 
پس به این نتیجه می رسم که ما در زبان با اشیائ عینی روبرو نیستیم . البته اگر شما آن چرخش هایدگری در نیمه ی دوم حیات فکری اش را در نظریه تان لحاظ می کردید حتما ما را شگفت زده می کردید . هایدگر متاخر گفته است : " گوهر حقیقت ، حقیقت گوهر است ". با این وجود در این جا هم حقیقت گوهر باز درنهایت منوط به دازاین است .
من هم بر این اساس آنجمله را گفتم که کاش می شد زیبایی را بدون ضمیمه هایش به داوری نشست . این روزها من بر این باورم که : زیبایی حقیقت ، حقیقت زیبایی است . حال پروژه ای که در ذهن دارم تطبیق این دیدگاه هایدگری با نظریه های کانتی درباره ی زیبایی است تا لااقل برای خودم بتوانم حوزه ی کرانمندی از زیبایی را ارائه دهم . شاید قادر باشم خودم را قانع کنم . اما تا زمانی که زیبایی منوط به تعاریف باشد تا زمانی که شما نتوانی و یا من نتوانم نظریه ی خودم را به شما بقبولانم از امر زیبا خبری نیست . این تناقض نیست . این یک آرزوست که البته نامحقق می نماید .
ابوالفضل عزیز ، البته امیدوارم از نقد من ناراحت نشده باشید و چیزی را به حساب چیز دیگر نگذارید . دوست دیگرم مهدی حسین زاده هم همینطور . من تلاش شما را می ستایم . اما تنها تلاشتان را و نه میوه های این تلاش را . این عدم توافق من و شما بر این گونه اشعار حاصل همان فقدان عینیت است . اگر چنین بود ما مجبور نبودیم اینقدر به مخمصه بیفتیم و متهم به دشمنی با یکدیگر شویم .

ضمنا من اگر می گویم تئوری را کنار بگذار به این معنا نیست که ما زیبایی را بدون نظریه های ذهنی مان درک می کنیم . معنای این حرف به طور روشن تر این است که نظریه ی شما برای من نادیدنی است . من اثر شما را با نظریه خودم می بینم و به داوری می نشینم.اگر می شود قواعد و اصول بین الاذهانی هم در این شعررعایت می شد شما مجبور نبودی برای دفاع از شعرت تبصره و نظریه مطرح کنی . فرض کن من یک ورق کاغذ سفید به شما می دهم و می گویم این یک شعر زیباست . در این جا شاید من می توانستم برای درک آن مدعا - با وجود همه ی نقایص اش اندکی تامل کنم چون قلمروی نظری این ادعا لااقل پیش از این وجود نداشته است . البته این به معنای قبول کردن این ادعا نیست .اما در مقابل شعر شما تنها کژدیسگی شعرهای پیش از این است و از این رو می شود آن را به شکلی قیاسی مورد نقد قرار داد . برای شعر شما من تامل نمی کنم . در روز هزار هزار از این گونه شعرها می توان تولید و تکثیر کرد . چون منطق آن همچنانکه خودتان گفتید عینی گرایانه است . البته در این صورت لزومی هم به شعر گفتن و شاعر نبود . چون همه این امور عینی را می دیدند . اصولا عینیت به شاعر نیاز ندارد ! همه می بینند و اگر شما بخوای بگویی همه از یک زاویه نگاه نمی کنند انوقت متهم به ذهنی گرایی شده ای که خلاف مدعایتان است .

در آخر این که تفاوت علف و گل به خاطر داوری ماست و این یعنی زیبایی تبعی و وابسته به داوری سوژه ست . و در آخرتر این که آنها که می خواهند ادعای نظریه پردازی داشته باشند و نارسایی ها و تنبلی های خود را در شعر به حساب این نظریه بگذارند ، لااقل باید شناختی حداقلی از حوزه ی نظریه پردازی داشته باشند . گل شعر شما را من هنوز علفی بیشتر نمی دانم . شاید پیدا کردن اصولی مشترک و بین الاذهانی بتواند ما را قادر به داوری حقیقی کند که آیا این شعر علف است و یا گل .

 

مهدی حسین زاده به آرش قربانی :

سلام دوست عزیز
مواردی که اشاره کردی را خواندم پس سعی می کنم تک تک موارد را پاسخ دهم:

دوست عزیز در اولین پاراگراف گفتی:

((دوست عزیزم ، من بعد از خواندن خوانش شما بر این شعر دچار سئوالات زیادی شدم : مثلا به این نتیجه رسیدم که شما اگر در برابر این جمله( در ایستگاه مترو)قرار می گرفتید چه می گفتید :
"از پنجره باد می آید . کنار پنجره بلند قدم ... 10 دقیقه تا ایستگاه سوم مانده - من می خوابم"
احتمالا می گفتید :
1- جنسیت راوی مشخص نیست و این یعنی تعلیق !!!!؟ ))

اگر من در ایستگاه مترو قرار می گرفتم با شنیدن نوع صدا(زنانه یا مردانه ) به جنسیت صاحب صدا پی می بردم.
اگر این جمله را در شعری می شنیدم که شما مثالش را زدید صبر می کردم تا تمام شعر را بخوانم و بعد به نتیجه برسم .
دوم اینکه(در شعر حسنی) منظور از تعلیق عدم قطعیت متن در نشان دادن راوی است: ما نمی توانیم با قطعیت جنسیت راوی را اعلام کنیم , نه با خواندن یک گزاره
بلکه با تمهیداتی که کلیت متن پی می ریزد.
بعد چیزی که در مورد مثالتان مطرح کردید :
(("از پنجره باد می آید . کنار پنجره بلند قدم ... 10 دقیقه تا ایستگاه سوم مانده - من می خوابم"))
((آخر در این جا هم معلوم نیست ایستگاه سوم کجاست و از طرفی خب من می خوابم هم معنایش مشخص نیست ؟ یعنی من می خوابم یا می میرم ؟ از پنجره باد می آید هم می تواند نمادی از وزش حقیقت و مرگ باشد .))

ایا شما در خوانش شعر با خواندن یک گزاره و بدون خواندن کلیت کار سراغ تاویل می روید ؟؟؟؟؟؟؟ اگر مثالتان یک گزاره از یک شعر بلند است خوب چرا کل شعر را نمی گذارید تا در مورد سوالهایتان به نتیجه برسیم ؟؟؟؟؟؟؟
 
در مورد کارکرد اشیا نوشتی:( اشیا در شعر این شاعر رفته رفته به کارکردهای "شخص" او بدل می شوند . ) در صورتی که نقل قول درست نکردی من گفتم:
((اشیا در شعر ابوالفضل حسنی رفته رفته به سمت کارکردهای "شخصی" او بدل می شوند و حس آمیزی شاعر را در کنشمند کردن موجودیت آنها به رخ می کشد.
اشیا در شعر حسنی تنها شی نیستند بلکه بخشی از زندگی راویان متن های اویند
که هویت و شناسنا مه ی زندگی (او) به شمار می روند : ( کنار ظرفشویی بلند قدم!) >(او) حتی معیار سنجش قد و قواره ی خود را به جای آینه ظرفشویی قرار می دهد که تلخی یک طنز ظریف را به خواننده می چشاند.))

وقتی شما می گویید : ((اشیا در شعر این شاعر رفته رفته به کارکردهای شخص او بدل می شوند .)) حکم می دهید که اشیا تنها در شعر حسنی کارکرد شخصی دارند . چنین چیزی مد نظر من نبود ونیست.

من در مورد کارکرد اشیا در شعر حسنی به دو شعر : یکی همین شعر و دیگری
شعر آشپز خانه اشاره کردم چیزی که در خوانش های گذشته هم به آنها پرداختم.

نوع رفتار شاعر با اشیا در یک متن دایره ی شخصی شدن کارکردها را و نشان دادن تمایز های بینامتنی را نشان می دهد حالا شما به من بگویید نیمکت در شعر عبدر الرضایی که اشاره کردی کدام تمایز را با نیمکت فروغ دارد یا ساعت های موسوی با
ساعت های دیگر ؟؟؟؟؟؟ آیا به قطعیت می توان گفت که این دو شی در شعر این دو شاعر با کارکردی شخصی و بارز مواجهند و به عنوان عناصر کارکردی متمایز شعر را به قدرت رسانده اند ؟؟؟؟؟؟ اگر هم منظورت وارد شدن در مبحث نشانه شناسی است که بله هر شی یا واژه ایی در متن دارای کنش متضادی در زبان است که چیدمان نحوی متن و ژرف ساخت پدید آمده در دل متن دایره ی تداعی ها را باز می کند و نشان میدهد.
 
یک نکته را آرش عزیز بگذار بگویم تو در برخورد با مسئله عینی گرایی در شعر دچار اشتباه شدی اگر به همان مسئله ی قدیمی اشاره داری که: "درختی که من در متنم دارم هیچ ربطی به درخت توی باغچه ندارد" که من می گویم درختی که من در بیرون می بینم هم ربطی به واقعیت درخت ندارد.

اما مسا له بر سر عینی گرایی:

از شما سوال می کنم چگونه یک نیمکت می تواند مادر را در بدر کند و پدر را ادامه ندهد ؟؟؟؟؟؟؟

یا چگونه یک ساعت می تواند دقیقه صفر داشته باشد ؟؟؟؟؟؟؟

یا مثلا : چگونه می توان با طپش پنجره ها وضو گرفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگر ((امروز)) شاعری اینگونه شعر بگوید شما شعرش را شعر پیشرویی می دانی؟؟؟
 

یک مساله را اجازه بده بگویم و آن اینکه شما در کامنت دیگری از زاویه ی نگاه فلاسفه و تیوری نظریه پردازان با مقوله ی عینی گرایی و زیبایی برخورد کرد ی و بعد در پایان گفتی:
( ای کاش می شد زیبایی را بدون ضمیمه هایش ( مثل تاریخ و نظریه ی ادبی ) به داوری نشست .) ایا این تناقض نیست ؟؟؟؟؟؟
با احترام مهدی حسین زاده


مازیار عارفانی به آرش قربانی:
 
اما چیزهایی که ارش قربانی می گوید را هم نمی توان دستاورد فلسفه ی روز جهان نامید. معاصر کمی فرق دارد. مثلا طبق گفته های خود ارش می توانم بگویم که این جمله ی ((چه اصراری داری ابوالفضل عزیز که به من برچسب بزنی ؟)) ذهنیت اوست که گمان می کند ابوالفضل به او دارد برچسب می زند و این یعنی برداشت عینی و طبق داده های (به قول ارش) معاصر کاری ست غلط... اصلا تعریف عینیت در شعر با فلسفه ی پدیدار شناسی متضاد نیست. همانطور که خود هوسرل می گوید: ((در تامل، عمل فکر ، عمل نمودار شدن، به یک عین تبدیل می شود و این امر به ایجاد ابهام دامن می زند. بالاخره لازم به تذکر مجدد نیست که منظور ما از پژوهش اعیان و نحوه های شناخت همیشه پژوهش در ماهیات است که ، در حیطه ی داده ی مطلق ، به نحو عام نمایش دهنده ی معنای نهایی امکان ، ماهیت عینیت شناخت و ماهیت شناخت اعیان است.)).این یعنی هوسرل عینیت گرایی را رد نمی کند تا حکومت سوبژکتیویسمی بر پا کند بلکه تعریف تازه ای از عینیت می دهد که یکسر متفاوت با پیش از اوست و رنگ عینیت را پررنگ تر می کند. من در تعجبم که ارش قربانی عزیز این تئوری ها را از کجا اورده است؟؟؟؟؟به هر حال پدیدار شناسی و هوسرل رفرنس های خاص خودشان را دارند که تا انجایی که من می دانم در هیچکدام از انها ، جایی عنوان نشده که عینی گرایی را با قطار تاریخ به گورستان برده اند و این به اعتقاد من افریده ی یک ذهنیت ذهنی گراست که اینگونه برداشت کرده است ، نه نتیجه ی منطقی متون هوسرل و پدیده ی پدیدارشناسی... متاسفانه صحبت های ایشان از تناقضات فاحشی در حوزه ی اندیشه رنج می برد که مشهود است و فکر می کنم منظور ایشان از فلسفه ی معاصر متونی ست که ایشان خوانده اند و نه ارای متفکرین معاصرتر دیگری همچون ادوارد سعید ، ایهاب حسن ، نوام چومسکی و ...
 
همانطور که می توان عینی ات را چیزی ذهنی فرض کرد ،ذهنیت را هم می توان عینی قلمداد نمود ، چون حادثه ای ست که وجود دارد و این تسلسل بی پایان است و این بحث دیگر خیلی کلاسیک شده و فکر می کنم ژاک دریدا خط بطلانی بر این نوع طرز تفکرات مربوط به اروپای پیش از مدرنیسم و پست مدرنیسم کشیده باشد و این طرز تفکرات متاسفانه متحجر است و داده ی نوشتارهایی غیر معاصرتر از معاصرانی که نامشان ذکر نشد. و البته معاصرانی که نامشان ذکر شده ،( انچیزی را نمی گویند که اقای قربانی می خواهد بگوید). منظور از عینیت در شعر نه مصداق بیرونی پدیده هاست و نه لمس مادی و عینی مواد ، بلکه منظور عینیت در گزاره هاست و عینیت زبانی... عینیت نه به معنای پدیدارشناسانه ، بلکه عینیت به معنای نشانه شناختی و معناشناختی... متاسفانه ارش عزیز اصلا سوار قطار نقد ادبی نشده اند و در کوپه ی درجه ی 3 قطار فلسفه جا مانده اند و از ان سوی شیشه های شکسته فلسفه ی کلاسیک و التقاطی غربی _محلی خودشان دارند به قطار سریع السیر تئوری ادبیات معاصر نگاه می کنند و چون سرشان را نمی توانند زود برگردانند و قطار را ببینند ، می گویند من که فقط صدایش راشنیدم ، پس قطار نیست و این صدا فقط در ذهن من ایجاد شده...
عینیت در متن ادبی چیزی ست که گزاره را می تواند از کلام به فیزیک قابل تصور در ذهن بدل کند و تصویر تصور شده بتواند پتانسیل وجود در دایره ی بیرون از متن را داشته باشد. نه اینکه وارد بحثی زیبایی شناختی درباره ی وجود شویم و بگوییم وجود تفسیر ماست و تفسیر ما چون ذهنی ست ، پس چیز عینی وجود ندارد. درک عینیت بستگی به شناخت ما از شی دارد و اگر شناخت وجو نداشته باشد ما جهان را یکسر ذهنی می بینیم و می گوییم عینیت وجود ندارد!!! راستی چطور می شود درباره ی چیزی که وجود ندارد این همه صحبت کرد؟؟؟؟؟ البته هوسرل از ارش قربانی خیلی زرنگ تر و فیلسوف تر بود!!! چون می گوید: ((فقط در شناخت است که ماهیت عینیت ، با توجه به کلیه اشکال پایه ای ان ، می تواند مطالعه شود. فقط در شناخت است که ( عینیت) حقیقتا داده و بداهتا مشهوداست . خود همین مشاهده ی بدیهی ، حقیقتا شناخت در کاملترین معنای ان است و....))
 

آرش قربانی به مازیارعارفانی:
 
1- مازیار جان ، شما جمله ای از هوسرل را به این ترتیب ذکر کرده ایدکه من هم عینا آن را نقل می کنم : ((در تامل، عمل فکر ، عمل نمودار شدن، به یک عین تبدیل می شود و این امر به ایجاد ابهام دامن می زند. بالاخره لازم به تذکر مجدد نیست که منظور ما از پژوهش اعیان و نحوه های شناخت همیشه پژوهش در ماهیات است که ، در حیطه ی داده ی مطلق ، به نحو عام نمایش دهنده ی معنای نهایی امکان ، ماهیت عینیت شناخت و ماهیت شناخت اعیان است.)). و بعد نتیجه گرفته اید که هوسرل عینی گرایی را محکوم نمی کند . خب بگذارید من هم کتاب باز کنم و چند سطر از مقدمه مترجم انگلیسی بر کتاب ایده پدیده شناسی هوسرل را با هم مرور کنیم . لازم به ذکر است که تاکید من در همه این سطرها به بر آن " خود استعلایی " است که وجود همه چیز وابسته به آن است : " ... او می گوید که خود استعلایی وجودا به هیچ چیز دیگر وابسته نیست و بنابر این تنها مطلق واقعی ، من استعلایی است و هر چیز دیگری وجودا وابسته به آن است . "
" بنابر این هوسرل که در پژوهش های فلسفی یک رئالیست ضد روانشناسی گرایی بود ، پس از طی یک دوره رئالیسم افلاطونی به یک ذهنی گرای قاطع مبدل شد ، زیرا ذهنیت استعلایی هوسرل را به نوعی ایدئالیسم ذهنی سوق داد ... "

خب از این سطرهای نقل شده مشخص است که عینی گرایی مد نظر مازیار عارفانی - که البته من نمی دانستم مشعشعات فلسفی هم دارد - چیست ؟ خب خرده سواد همین است دوست من . تمام بحث من همین بود که عین مستقل از ذهن وجود ندارد . البته همانطور که همه می دانیم پدیدار شناسی هوسرلی حرف آخر نبوده و من اینجا لازم می دانم تا به هیدگر متاخر اشاراتی داشته باشم :

این سطر را از این جهت نقل می کنم تا نشان دهم که هایدگر هم که سعی در کله پا کردن سوبژکتیویسم دارد باز جهان را برای دازاین و در پرتو وجود او معنا دار میداند : "چیزی به عنوان زمان طبیعت وجود ندارد ، زیرا کل زمان به طور بنیادین به دازاین متعلق است " . بنابراین بدون دازاین زمان معنایی ندارد .
حال پیدا کنید عینیت گرایی را در این وسط . چگونه می تون از محتوای یک عمل ذهنی به چیزی خارج از آن رسید دوست من ؟ این تلاش اگر چه وجود داشته و برای مثال هوسرل در پی آن است مسلما نمی تواند ما را از دکارت که زیر بنای فلسفه ی مدرن است جدا کند . اگر همه ی جهان را در پرانتز تردید و شک قرار دهیم آنچنانکه دکارت می کند - آنچه به این شک کردن شک نمی کند به عنوان یگانه پایه که می توان به وجود ان اتکا کرد باقی می ماند . این چیز باقی مانده سوژه است . عین وجودش وابسته به سوژه است .

اما یکی دیگر از مشعشعات جنابعالی که معلوم نیست از کجا امده این است :
" منظور از عینیت در شعر نه مصداق بیرونی پدیده هاست و نه لمس مادی و عینی مواد ، بلکه منظور عینیت در گزاره هاست و عینیت زبانی... عینیت نه به معنای پدیدارشناسانه ، بلکه عینیت به معنای نشانه شناختی و معناشناختی ... "
عینیت گزاره ها از آن جور واژه های خنده دار است که تا به حال نشنیده بودم . عینیت نشانه شناختی و معناشناختی از آن هم خنده دار تر است . اگر قدری منطق هم علاوه بر نقد ادبی مطالعه کرده بودی چنین نتایج خنده داری نمی گرفتی مازیار جان . منظورت ازعینیت گزاره ها صادق یا کذب بودن گزاره هاست یا منطقی بودن گزاره ها ؟ ضمنا به قول مونتنی که دریدا از او نقل می کند : " ما با تاویل چیزها روبرو نیستیم . ما با تاویل تاویل ها روبرو هستیم ( نقل از حافظه ) " . عزیز من دریدایی که از او نقل می کنی خود از هوسرل و لویناس متاثر از هوسرل شروع می کند . بهتر است همانطور که گفتم ابتدا حوزه ها و ریشه ها را بشناسی و نا ازموده و چوب نخورده وارد میدان سهمگین فلسفه نشوید .

و در آخر برای این که آن ایراد ابتدایی شما را به سادگی تصحیح می کنم و چنین می گویم : " ابوافضل عزیز ، من احساس کردم یا فکر می کنم که شما به من برچسب زده اید . " حال مازیار جان آن عینیت ناقص ات را در این گزاره پیدا کن . اصلا از کجا که من منظور ابوالفضل را به درستی دریافته ام و شما این بین از نیت من و او با خبر شده اید و آنچه شما دریافته اید با آن نیت ها برابر و همخوان است ؟ تفاهم ما در سوتفاهم نهفته است . درک شما از این عینیت های معناشناختی هم درک شماست . فاصله ما فاصله زبان و یا هرچیز دیگر است ما متوجه ای مسئله می شویم که نمی توانیم از فانتزی سوژه به قول آدورنو طفره برویم .
 
مازیارعارفانی به آرش قر بانی:

خیلی خنده دار است حکم قاضی اگر متهم را ندیده و حرف هایش را نشنیده باشد...

ضعف من در نخواندن و ندانستن و چوب خوردن در فلسفه نیست که خیلی تنم کبود است... پس این قضاوت عجولانه و بچه گانه را بی خیال می شوم و می روم سر اصل ماجرا:
ژرار ژنت می گوید: (( کنش ساختن یک نماد بر اساس باور به فاصله زبان و حقیقت استوار است ، اما کنش دلالت معنایی این فاصله را انکار می کند)) و این در حالی ست که امبرتو اکو معتقد بود:(( نشانه شناسی خاصی که به دلالت معنایی می پردازد سازنده ی نظریه رمزگان است و نشانه شناسی دیگری که نکته ی مرکزی اش ارتباط است ، سازنده ی نظریه ی تولید نشانه هاست.)) مشکل شما این است که به وسیله ی نشانه شناسی که پایه ی تمامت فلسفه ی معاصر غرب است ، به متن نگاه نمی کنید. و هر چیز را که نشنیده باشید ، خنده دار می دانید!!!! و شاید رمان در جستجوی از دست رفته ی مارسل پروست را کمی تورق نکرده باشید و این برایتان خنده دار باشد که لئو اسپیتزر یکی از نخبگان هرمنوتیک درباره ی او می گوید که پروست در این اثر کوشید تا به یاری عینیت کار مولف ، ذهنیت خود را نهان دارد و شاید برایتان خنده دار تر این باشد که بشنوید اگر بدانید لوی استروس به وسیله کشف ساختار اساطیر ادعای این را داشت که می توان ساختار ذهن یک انسان را شناخت و همین اقای اسپیتزر هم ادعای شناخت ذهنیت انسانی از طریق برسی روش بیان متون را داشت. مشکل اینجاست که ما در اینجا بر روی شعر بحث می کنیم، نه بر روی فلسفه!!!! شما به اعتقاد من دانش فلسفی خوبی دارید و این را انکار نمی کنم، اما معتقدم مواضعتان در نقد ادبی بسیار پیش پا افتاده است و کاربردی نیست... زیرا درباره ی عینیت در شعر مواضعی وجود دارد که بسیار مستدل و معتبر هستند و نمی شود انها را انکار کرد. کمی بهتر است چیزهای خنده دار بخوانیم تا باعث خنده ی دیگران نشویم پس...
 
به هر رو چیزهایی که می گویی(گزاره هایت ) به صورت منفرد درست است ، اما وقتی انها را کنار هم می گذاری شکلی التقاطی پیدا می کنند که ترا مجبور می کند ناگهان از روی هوسرل پرش کنی و دست به دامان فیلسوف معاصرتری همچون هیدگر شوی که تکمیلیه ای ست بر اثار هوسرل... والبته هیدگر درست می گوید ، ولی حرف های هیدگر و بحث عینی گرایی چندان ربط مستقیمی به این شعر ابوالفضل حسنی نداشت و ندارد. گرچه بنده هم خوشحالم که شما این تئوری ها را حفظ هستید و بلدید انها را از حفظ بگویید اما باید حرف های کاربردی تری زد و در حوزه ی پراتیک ثابت کرد که چرا این متن عینیت ندارد؟؟؟؟ شما چرا از طریق عناصر متن به تحلیل ان دست نمی زنید؟؟؟با حفظی جات نمی توان به سراغ متون تولیدی رفت ارش جان... برای متن تولید شده ، باید تئوری تولید شده داشت... شما به غیر از ان چند کتابی که خوانده ای و به یاری ان چند کتابی که خوانده ای خودت چه می گویی؟؟؟؟ مگر نه اینکه در تئوری هم باید تولید کننده بود؟؟؟؟ پس تولید شما در نقد این اثر کجاست؟؟؟؟ شما که فقط گزاره های حفظ کرده از کتاب های هوسرل و هیدگر و ... را عنوان کردی، پس نظر خودت کجاست؟؟؟؟؟ یعنی از هیدگر به این طرف دنیا تغییری نکرده است؟؟؟؟؟؟
 
آرش قربانی به مازیار عارفانی :
 
دوست عزیز مشکل من این است که دقیقا و تماما نشانه شناسانه و هرمنوتیکی - نه تنها به متن بلکه به همه چیز - نگاه می کنم . لااقل چندین مقاله ی من مثل " عکاس باشی ، زندانبان و مخاطب " با تاکید بر این مسئله نوشته شده که انسان زبان است ( به قول هایدگر ) و ساختار زبان در اثر هنری ساختاری شبیه به شی فی نفسه و نومن کانتی دارد و بر این اساس من هم مثل همین اقای اسپیتزر شما هستم . گذشته از همه این معاصر ها چنین برداشت هایی را حتی در قدمایی چون شوپن هاور هم می توان پیدا کرد که شعر جهات کلی هستی انسان را نمایان می کند یا در هگل و یا در مارکس که رمان های بالزاک را متون با ارزش تری برای مطالعه افول طبقه ی اشراف فرانسه می دانست . همه آنها و ما نیز با آنها هم صداییم . اصولا اهمیت مارکس ، فروید و نیچه در همین نشانه شناسی جدید آنهاست که از بحث درباره ی آنها بگذریم . درباره ی فلسفه ی نقد ، باید بگویم من نقد ادبی را کم مایه تر از نقد فلسفی می دانم . نقد فلسفی همیشه به شکلی انتولوژیک تر به مسئله نوشتار و متن نگاه می کند و زاینده تر است تا نقد ادبی . به همین خاطر من همیشه نقد ادبی را تحقیر کرده ام - البته فقط در ذهنم و برای خودم -. من مشکلی با تئوری های زاینده ندارم . اما همچنان که مالارمه می گوید : "هر تفکری پرتاب کردن تاسی است " به قمار باور دارم . یعنی نمی توانم فکر کنم که یک هوش فراتاریخی می تواند وجود داشته باشد که نظریه ادبی را به یکباره خلق کند . این طوری نیست که شما تاس نظریه را بندازی و لزوما شش بیاوری . این یک قمار ، شانس و تصادف است . هر نظریه ای قرین موفقیت نیست و موفقیت نظریه هم به معنای معتبر بودن نظریه نیست . من به ابوالفضل عزیز گفتم که نارسایی های این متن را نمی شود به گردن نظریه انداخت . یا نظریه مشکل دارد ؟ یا من مشکل دارم که نظریه را نمی فهمم و یا نظریه به درستی اجرا نمی شود ؟ یکی از این حالات لابد رخ داده .و باید به فکر چاره جویی بود .

در آخر باید بگویم نظریه هم همچون مولف در متن می میرد و در واقع مخاطب متن را با نظریه خودش می خواند . به همین خاطر است که من از اصول مشترک و قواعد بین الاذهانی صحبت کردم . اصولی که بتوان معیارهای پایه ای را بر اساس آنها برای زیبایی و نقد تعریف کرد . در غیر اینصورت مازیار جان ، همه در این بل بشو ی خرده نظریه بازی و خرده فرهنگ بازی و میانمایه سالاری برخی پست مدرن های ارتجاعی بازنده خواهیم بود .

به نظرم نقل قول شما از ژنت هیچ ربطی به بحث ندارد : (( کنش ساختن یک نماد بر اساس باور به فاصله زبان و حقیقت استوار است ، اما کنش دلالت معنایی این فاصله را انکار می کند)) . معنای جمله ی اول مشخص است ولی دلالت معنایی مبهم است ! همچنان که گفتم گزاره یا می تواند صادق یا کاذب و از سوی دیگر معتبر یا متناقض نما باشد . مثلا اگر شما بگویی " پادشاه فرانسه کچل است " شما گزاره ی معتبری را گفته ای که با این وجود صادق نیست . چون فرانسه پادشاه ندارد . و از سو دیگر اگر بگویی " مثلث چهار ضلع دارد " گزاره نامعتبر و متناقض نمایی مطرح کرده اید . چون مثلث بودن و چار ضلعی بودن تناقض منطقی دارد .نقد هم همچناکه بارت نشان می دهد درباره راستی یا نادرستی زبان نیست . یعنی منتقد درباره ی این قضاوت نمی کند که آیا " پادشاه فرانسه کچل هس یا خیر " . مسئله برای او تنها معتبر بودن و معتبر نبودن زبان است . مراد از معتبر بودن زبان ، همخوانی منطقی نظام نشانه های آن است . بنابر این ما در مسئله زبان و نوشتار به چیزی خارج از متن رجوع نمی کنیم . هر متنی منطق های خود را دارد یا به قول ویتگنشتاین از بازی زبانی ویژه ای ساخته شده است . آگاهی ما نسبت به این بازی هرگز اجازه ی بحث درباره ی این همانی زبان و حقیقت را نمی دهد . همچنانکه گفتم ما با تاویل چیزها روبرونیستیم ما با تاویل تاویل ها روبرو هستیم . عنیبت در این بازی جایی ندارد . مگر این که مراد شما از عینیت گزاره ها ، همان معتبر بودن به معنای بارتی کلمه باشد یا منبعث از اصول بین الاذهانی ( مثل همان ارتباط اکویی ) باشد . با این وجود هیچیک از موارد یاد شده همخوانی کامل با ایده های خود من ندارد . نشانه همان ادیپ است که خود مدلول ( یا پدر ادیپ ) را کشته است و با این وجود به دنبال قاتل پدر که کسی جز خود او نیست می گردد . به بیان دیگر نشانه( و به طور کلی زبان ) غیاب معناها و مدلول را آنچنانکه بودریار می گوید پنهان می کند و خود مدلول می شود . این همان حادواقعیت زبان است . و در آخر من معتقدم این زبان است که می جهاند و معنای این حرف چیزی غیر از این نیست که چیزی غیر از تاویل وجود ندارد - حال سوژه تاویل گر می خواهد استعلایی باشد و یا یک فانتزی - .
 
 یک دوست:
 
مهدی عزیز تو به نکته ای اشاره کردی که شاید باید در آن تجدید نظر کنی :
" ولی نکته ی قابل توجه این نوشتار فضای بدون زمان ان است " .
شاید بد نباشد هر دو دوباره بوطیقای ساختارگرای تودوروف را بخوانیم ( آنجا همانطور که می دانید در مورد منطق زمانی و منطق علی در روایت بحث شده ) و آنوقت شاید ساده تر در این مدعا تجدید نظر کنی .
 
بارت ، هدف نقد را يكسره در قلمرو صورت مي داند. نقد در پي كشف چيزي پنهان در درونمايه نوشته يا زندگي و روان نويسنده نيست. نقد نيز خود گونه اي برداشت و تأويل است از سوي خواننده اي كه يك نكته مهم را مي داند: براي بازگرداندن اثر به خود اثر بايد آن را به قلمروهاي فلسفه، تاريخ، روانكاوي، نظريه ادبي و غيره كشاند.
 
یک دوست به یک دوست:
این خود اثر است که قلمرو خود را برای تاویل تعیین می کند . نمی توان تنها با استناد به نظریه ها یک اثر را مورد تاویل قرار داد این یعنی پرتاب اثر به پیشامتنها
که فروکاستن اثر به شاخصه های از پیش موجود است.

به قول ریکور هر متن فضای محدود تاویل هاست . فقط یک تاویل وجود ندارد اما از سوی دیگر تعداد بی پایان از تاویل ها نیز وجود ندارد. و این دقیقآ چیزی است که خود متن افق ها و گستره ی آن را تعیین می کند نه متون فلسفی و تاریخ و روانکاوی ....
هر متن ادبی خود بخشی از بینامتن ها ست که در جرگه ی ادبیات فاصله ها و اشتراکات خود را با متون پیش از خود معین می کند.

نقد پسا ساختار گرا در پی ساختار شکنی الگوهای یک اثر به مثابه ی جهانی بایسته و خود ارجاع ست .

 یک دوست:
 
عزیزم باهات موافقم در مورد ریکور و تکه هایی که از " نقد و حقیقت " بارت ارائه کردی . اما منطق زمانی روایت به همین سادگی ها که تو می گویی نیست که یه دفعه یک متن زمانمندی چون این متن مدعی باشد که فضای بی زمان تولید کرده است .
 
 
محبوبه میم:
 
بحث جدیی اینجا درگرفته .من که برای خواندن نوشته های دوستان سراپا چشم شدم تا چیزی را از قلم نیندازم و واقعن هم خیلی چیزها آموختم .
اما همین حالا نکته ای به ذهنم رسید که به عنوان یک پیشنهاد مطرح می کنم . خوبست حالا که این صفحه ی چت نشینی در گیر بحث های کاملن جدی می شود پستی را به زیبایی شناسی در شعر از دیدگاههای گوناگون اختصاص دهی .این طور ریشه ای تر شایدبتوان با موضوعات مطرح شده برخورد کرد .
دارم درباره ی عین و ذهن و نسبت این ها در ادبیات فکر می کنم .کاش دوستان نگاهشان به شعر کمی ملموس تر بود البته بحثشان خوبست و آموزشی برای من .اما فکر نمی کنم به همین سادگی و با آوردن چند تا نظریه (در حد نقل قول )بتوان تکلیف عین و ذهن را درادبیات روشن کرد.
 
فردین شهبازی به آرش قربانی :
 
قبل از همه از ابوالفضل تشکر میکنم که مرا به این بحث دعوت کرد.کامل خواندم و دنبال کردم تا جایی که احساس میکنم دوستان دچار هجو شده‌ايد و كاملاً از موضوع دور شده‌ايد و همه چيز برايتان خنده دار و مسخره به نظر مي‌رسد. سخن كوتاه مي‌كنم تا حجم اين بحث بيشتر از اين نشود.
آرش عزيز در پايان به تاويل رسيدي، پس پافشاري بر اينكه: همه چيز ذهني است، اين نيز خود تأويلي است. فهم و بررسي گفتار با عناصر انديشه تأويلي‌است روانشناسيك و فني، همواره پيدايش ذهنيّت در گرو تحليل و تجزيه عينيت است كه باعث معناشناختي مي‌شود. درواقع سوبژه بدون رويكرد به ابژه موجوديت نمي‌يابد. و ابژه‌اي كه در زبان وجود دارد نه در جهان. چيزي كه مازيار هم به آن اشاره كرد.
در جايي اشاره كردي آن چيزي كه عينيت دارد همه مي‌بينند پس شاعر چه كاره است؟ بله دوست من! شعر جدا از روزمرگي و انتيك است اما انگاره‌ي همين جهان بصورت رمزگونه است، مگر مي‌شود كابوس و رويا ساخت آنهم بصورت ساختگي شعر؟!
آنچيزي كه شما مطرح مي‌كنيد بيشتر به نمادگرايي نزديك است و از بين بردن ديدگاه طبيعي در مورد نشانه‌ها است و شايد مدنظرتان پديدار نمادين است كه منجر به پيدايش تصاوير ذهني مي‌شود كه در نهايت باعث ايجاد تأويلهاي گوناگون و هرمنوتيك مي‌شود.
اكو موضوع اصلي نشانه شناسي را تأويل نشانه‌ها مي‌داند و ريكور هم ساختار گرايي را ضد پديدارشناسي مي‌داند و مناسبات در بين پديدارها و موضوع بررسي مي‌كند يا بهتر بگويم، بين دال و مدلول كه اين بررسي در نهايت همان است كه در پديدار اشاره شد. مطلبي را كه از هوسرل نوشته‌اي همين مفهوم را مي‌رساند «خوداستعلايي وجوداً به هيچ چيزي وابسته نيست...»
 
و آنجا كه فلسفه را در سطح فراتري باعث زايش مي‌دانيد، مي‌توانم بگويم فرقي نمي‌كند از چه علم و منطقي باشد مهم اين است كه حداقل همراه زمان و يا پيشرو زمان خود تئوري نو خلق كنيم. با مازيار موافقم كه شما هنوز سنگ نام‌ها و كشف‌ها را به سينه مي‌زنيد و غافل از اينكه خود از تجارب‌تان بهترين نقدها را مي‌توانيد خلق كنيد آنهم في‌الداهه، چرا كه اغلب ما با شنيدن آثاري از پيش‌نامشخص، كمتر با نقدهاي قوي و غير تكراري روبرو مي‌شويم. در حالي كه آموخته‌هاي پيشين راهبر ما تا هميني كه هستيم مي‌باشد نه چوبي بر سر كوفتن و اثبات منيِت كه در جايي ديگر هم گفتم متأسفانه دامن بسياري از دوستان را گرفته است، چه در حوزه نقد و چه در حوزه شعر.
اما متن با خود متن مناسباتي دارد كه منتقد اين كشف مناسبت را انجام مي‌دهد و درونيت متن همواره عيني‌است، متني كه حضور كلمه است. معتقدم اگر كسي از اين ديدگاه نبيند در نهايت بايد براي رسيدن به نشانه‌هاي معنازاي اثر براي خود نقد رمزگانه ايجاد كند، ضمن اينكه پراگماتيك هر اثر، باعث پيدايش نگاههاي چندسويه مي‌شود كه چفت و بست آنها تا تكميل نيت مؤلف كار مخاطب سخت‌كوش است.
با احترام به تمام دوستان وارد اين بحث


  ویکتوریا طهماسبی :
 
در اینجا و اروپا نهضت پسامدرنیستی که از ادبیات و معماری و فمینیسم شروع شد خود را به عرصه های دیگر تفکر رسانده . بطور مثال در تفکر سیاسی – اجتماعی بسیاری بدنبال این سوال هستند که اگر سوبژه کلان از بین رفته (بگذریم که در متون فارسی این تعبیر بسیار سطحی برداشت شده است و آن را به مثابه از بین رفتن سوبژه به طور کل میبینند. این برداشت بسیار اشتباه از کارهای فوکو- دریدا – بلانشو و دیگران است. همانطور که آدورنو میگوید : سوبژه فانتزی بیش نیست اما سوبژه مهمترین و ضروریترین فانتزی بشری است ...

آرش قربانی :
 
تا این جای بحث ظاهرا یک گام به عقب نشسته اید که می گویید : " درواقع سوبژه بدون رويكرد به ابژه موجوديت نمي‌يابد. ( البته ) ابژه‌اي كه در زبان وجود دارد نه در جهان. " . من هم با این قصدیت آگاهی با شما همراهم . آگاهی همیشه آگاهی از چیزی است که همین اشاره به معنای پرتاب شدن از جهان درون به خارج است . اما خب یادت باشد که از کجا به کجا پرتاب می شویم و همه ی این استدلال ها سعی دارند از یک محتوای ذهنی به یک محتوای عینی برسند . اما پرتاب شدن به جهان خارج به این معنا نیست که ما هر چیزی را آنطور که هست در می یابیم . بله ما جهان را تاویل می کنیم . اگر گذری بر مسئله فهم - گیرم در روانشناسی گشتالت ، انگاره های خود آگاه و ناخودآگاه فرویدی ، بحث سارتر در هستی و نیستی ، مرلوپنتی در بحث مرئی و نامرئی - داشته باشید با این مسئله مواجه خواهید شد که واقعیت محصول نوعی گزینش و بسته بندی ذهن است که بر اساس آنچه نیچه هم می گوید بر اساس خواست سلطه و خواست قدرت سر چشمه می گیرد . خب بدین ترتیب مسئله روشن است : گزینش ذهن . ضمنا نیچه هم با اشاره به پایان ناپذیری تاویل ها می خواهد نشان دهد که مدلول اصیلی وجود ندارد و واژه ها نه به عنوان نشانه بلکه به مثابه تاویل های بنیادین مطرح اند . این جاست که ما می توانیم به جای جهان ، در همین زبان به جستجوی حقیقت باشیم ( چون من می اندیشم هم یک تاویل است ). اما این حقیقت چیزی جز این نمی تواند باشد که وقتی پرده از روی نشانه بر می دارم نه با شیشه ای شفاف که از ورای آن بتوانم جهان را نگاه کنم روبرو می شوم بلکه با یک آینه روبرو می شوم که مرا به خودم نشان می دهد . به عبارت دیگر سوژه چیزی جز پیش فرض های خود را نمی بیند و یا نمی خواند که من آن را حقیقت تاویل می خوانم .
امیدوارم تا این جای بحث - اگر چه با زبان ساده ای به جلو می رود - نشان داده باشم که سخن گفتن از روابط عینی اشیاء تا چه حد مهمل است . اما اگر مراد از ابژه ، ابژه ای در زبان باشد خب مشخص است که چقدر از ماجرا باید دور شد . ابژه ی زبانی هم چیزی جز تاویل نیست . اگر آن بحث بالا را گرفته باشی باید متوجه تقدم تاویل بر نشانه شده باشید که ماهیت خیرخواهانه نشانه را زیر سئوال می برد و وجه ای بدخواهانه و خباثت گونه به نشانه می دهد که به زعم فوکو تا زمانی که آن خودآگاهی به نشانه ( این که نشانه بداند خود مدلول است از بحث کامنت های قبل ) اضافه نشده باشد نشانه فقدان حقیقت را پنهان می کند . این پنهان کاری نشانه ظاهرا مایه همان آرامش و امینت از حضور نوعی عینیت در زبان است که خب البته چیزی جز سوتفاهم وجود معنا در زبان نیست که دریدا آن را متافیزیک حضور می خواند . تکلیفتان را با این متافیزیک حضور مشخص کنید ! ختم بحث های خودم را با نقل قولی از بودریار به پایان می رسانم و دلیلی به ادامه ی این بحث نمی بینم :
" اين ناسازه ي واقعي هر انديشه اي است كه دروغ بودن امر واقعي را فاش مي كند: هنگامي كه واقعيت, معناي كلي انديشه ي شما را مي ربايد و واقعي ( محقق ) اش مي سازد و با همان رمز ورود از هر سنجشگري نقادانه مي گريزد . رويداد ها , بدون هيچ دستوري , هر معناي ممكن را مي ربايند .آنها با اكثر فرضيه هاي خيالي همچون گونه هاي طبيعي و ويروسها كه با بيشتر محيطهاي سخت تطبيق مي يابند , وفق مي يابند . آنها استعداد تقليدي شگفت آوري از خود نشان مي دهند . مضافا در اين جا يك واژگون سازي رخ داده است : ديگر نظريه ها مجبور به مطابقت با رويداد ها نيستند , بلكه رويداد هايند كه بايد با نظريه ها تطبيق پيدا كنند . "

از خودتان بپرسید چرا این رویدادهایند که از نظریه پیروی می کنند ؟! من این مسئله را در یک مقاله با عنوان " گراکلوس - نظریه " که آدرسش را گذاشته ام دنبال کرده ام . اگر دوست داشتید بخوانید . ضمنا واقعیت اتمسفر بورژوازی است . فلسفه سیاسی بورژوازی بدون واقعیت نمی تواند نفس بکشد . قدرت همیشه به دنبال تولید واقعیت است . مسئله حق ، مالکیت و خیلی چیزهای دیگر بر این اساس باز تولید می شوند . اصولا تا زمانی که واقعیت وجود نداشته باشد نمی توان سرکوب و مجازات کرد . چطوری می شود اگر تو در این لحظه با لحظه قبل آدم متفاوتی باشی بتوان تو را گناهکار دانست . آلتوسر هم به این مسئله اشاره کرده است . و در پایان به عنوان یک موعظه : " واقعیت کشف نمی شود . واقعیت تولید می شود ... " .
 
محبوبه میم:
 
کلمه چیست؟ آیا یک راز است ؟من می گویم کلمه یک قراردادست ، قراردادی بین ما آدم ها که به فلان شیء به خصوص مثلن نان بگوییم . پس راز چیست؟ راز عبارت ست از شکل قرار گیری کلمات ،عبارتی ساخته شده برای بیان معنا یا بی معنایی که هردو (چه معنا وچه بی معنایی )می خواهند کلیتی رابیان کنند ، _ کلیت را به دلیل نارسایی مفهومی در این جا "راز" می نامیم _ . مثلن اگر کسی کلمه ی نان را از فرهنگ لغت یاد گرفته باشد هیچ وقت معنای "غم نان " ترکیب زیبای شاملو را نمی فهمد همان طور که ترکیبی به نام "دشنه در دیس" را که فقط همین عنوان کافی ست برای شعریت .
رازها الزامن نه در خصلت اتفاقات بلکه از نادانستگی انسان ست .وهمین راز وارگی اتفاقات روزمره در متن ست که متن را تبدیل به شعر ویا به شعر نزدیک می کند. ما اشیاو طبیعت پیرامون خود را عین می نامیم ونه ذهن .چون عین چیزی است که خالی از خیال ست ،اما می توان این عینیت را به شکلی ذهنی تبدیلش کرد با همان ترکیب بندی که گفته شد .یعنی شاعری که خواهان برگذشتن از شکاف برون و درون ،عین وذهن ویا سوژه و ابژه ست ،قاعدتن تنها راه بروز تمایل خودرا در شکل به کارگیری زبان خواهد یافت .
 
وبرای این شکل گیری به دریافت توام آنها نیازمندست یعنی به نحوی می توان گفت ناگزیر از "نحو "است . به عنوان مثال شعر "از دوستت دارم " رویایی دریچه ی تازه ای ازکارکرد زبان و قابلیت های فراوانی را در نحو و دستوربه رویمان می گشاید بدون این که به نحو وسنت پیشینیان وفادار باشد .
و سرانجام این که هر اثر هنری کرانی دارد ،هیچ اثری بی کرانه نیست واین کران مندی به سه عنصر مولف، متن و خواننده فرصتی برای تجدید مواجهه با اثر می دهد به نحوی که شاعر می تواند درشعر بعدی خودش را نقض کند،خودمتن می تواند گویای تناقض خود باشد و خواننده که داستان خود را دارد و خارج ازمتن و مولف با ذهنیت خودش به اثر می نگرد .پس عینیت گرایی در شعر برای من یعنی معنا و مفهوم بخشیدن به تمام چیزهایی که تاکنون تصور معنایی از آن نداشته ایم و بازهم بدان معناست که به چیزی به نام ذهن وابسته ست ،وقتی که "پارمیدا و بخاری کنار هم دراز می کشند"شاعر سعی دارد که از این عینیت به تجربه ای دست بزند که اگر موفق از آن بیرون آید رازی را افشا کرده ست یا به رازوارگی اتفاقات روزمره در متن دست زده ست .

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 16:6  توسط ابوالفضل حسنی  | 

Design by Mehrdad Arefani &
Copyright 2008 ©Mehrdad Arefani